تبليغاتX
غم نامه
مناجات با باریتعالی

سلام بازم حوصله نداشتم آپ کنم ولی بالاخره اومدم

 

اره خودش بود . ته صداش می لرزید ،روز زن رو بهم تبریک گفت و برام آرزوهای خوب کرد تمام سعیمو به خرج دادم تا عادی صحبت کنم .خیلی سعی کرد موضوع صحبت رو به خودمون بکشونه ازم اجازه خواست تا بازم بهم زنگ بزنه و با من صحبت کنه منم قبول کردم .

دو روز بعد دوباره زنگ زد.توی صداش اصطراب زیادی بود تمام سعیشو کرد تا ازم به زبون بی زبونی غذر خواهی کنه ،من هم فقط به حرفهاش گوش می دادم .

می گفت همیشه فکر می کرده اگر کی رو دوست داری نباید باعث ناراحتیش بشی پس باید رهات می کردم ولی هر چه سعی کردم دیدم نمی تونم بدون تو زندگی کنم هر چه بیشتر فکر می کردم به حرف تو نزدیکتر می شدم که این اشتباه بزرگی بوده من باید هر کاری می تونم بکنم تا رضایت تو رو جلب کنم . نمی تونم تو رو از دست بدم  باید همدیگرو ببینیم  باید با تو حرف بزنم . فبول کردم و باهاش قرار گذاشتم .

برای اون روز کلی فکر کرده بودم و نقشه کشیده بودم .باید می فهمید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:26  توسط توران (toto) | 

 

 

روزها پشت سر هم می گذشت البته به سختی . تمام سعی خودمو به کار می بستم تا زیاد فکر نکنم تا می تونستم خودمو مشغول می کردم ولی بازم نمی تونستم .

هر طور که بود پدرمو قانع کردم که فعلا ما نمی خوایم با هم ازدواج کنیم . وقتی هم دلیلشو می پرسید با جوابهای سر بالا ردش می کردم مثل فعلا به توافق نرسیدیم .خودمون به این نتیجه رسیدیم که باید یکمی صبر کنیم . اون هم با شک حرفمو قبول می کرد.

مطمئن بودم که با پشیمونی بر می گرده پس نمی خواستم همه پلهای پشت سرشو خراب کنم ولی تاوانشو باید پس بده . واقعا می گن ترک عادت موجب مرضه راسته ،ساعت که 10 شب می شد دیگه مثل مرغ پرکنده می شدم چشم به گوشی تلفن می دوختم نمی تونستم از کنارش حرکت کنم تا ساعت 11 شب بعضی روزها یک تک زنگ می خورد ولی قطع می شد من که می دونستم کاره کیه .به سختی جلوی خودمو می گفتم تا زنگ نزنم . بعضی وقتها هم نمی تونستم خودمو کنترل کنم من م زنگ می زدم وقتی صداشو می شنیدم قطع می کردم . خیلی بی انرژی شده بودم ولی بازم خودمو حفظ می کردم تا کسی نفهمه من ناراحتم .

همیشه یک حسی به من می گفت یکسی تو رو زیر نظر داره .یک روز صبح که داشتم می رفتم سر کار این حسم خیلی شدید شد به دورو برم خوب نگاه کردم ولی کسی نبود یک دفعه چشمم به ساختمان روبرویی افتاد انگار توی سرم یکی گفت شاید تو اون ساختمون یکی داره نگاهت می کنه . ولی چیزی دیده نمی شد.به تمام پنجره ها نگاه کردم ولی بازتاب نورچیزی نشون نمی داد. تصمیم گرفتم فردا زودتر بیام بیرون برم ببینم کیه .

فردا یکمی زودتر از خونه زدم بیرون از مسیر دیگه ای رفتم تا کسی که اونجابود نتونه منو ببینه از در پشتی ساختمان وارد شدم از پله ها بالا رفتم کسی نبود مردی که داشت در مغازشو باز می کرد گفت : رفت خانم ...

خندم گرفت پس درست حدس زده بودم خودش بوده .پس اون هر روز می یاد منو می بینه . هم خوشحال بودم هم ناراحت . معلومه که داره به اشتباهش پی می بره .آروم برگشتم ولی توی مغزم پر بود از فکرهای جور و واجور .اخلاقشو می دونستم الان داره با خودش می جنگه نمی دونه چطوری دوباره بیاد جلو من قبول می کنم یا نه با همین فکرها اون روز هم گذشت .تقریبا شش ماه گذشت دیگه مطمئن بودم که هر روز از ساختمان روبرویی منو نگاه می کنه بعضی وقتها می ایستادم و به پنجره روبرو زل می زدم بعد می رفتم دلم می خواست بدونه که من می دونم اون اونجاست .

روز زن بود .با تمام وجودم منتظر بودم و می دونستم که زنگ می زنه .مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد .

گوشی رو برداشتم ، خودش بود

 

 

 

 

   در هوایت بی قرارم روز و شب                   سر ز کویت بر ندارم روز و شب

 

   روزو شب را همچو خود مجنون کنم              روز و شب را کی گذارم روز و شب 

 

  زان شبی که ام وعده دادی روز وصل             روز و شب را می شمارم روز و شب

 

  جا ن و دل می خواستی از عاشقان                  جان و دل را می سژارم روز و شب

 

  تا نیابم آنچه در مغز من است                        یک زمانی سرنخارم روز و شب

 

  ای مهار عاشقان در دست تو                        در میان این قطارم روز و شب

 

  تا که عشقت مطربی آغاز کرد                      گاه چنگم  گاه تارم روز و شب   

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:50  توسط توران (toto) | 
سلام

میدونم که خیلی دیر کردم ولی بی دلیل نبوده براش دلیل خوبی دارم .

هنوز هم حس خوبش از بین نرفته . چی ؟ چه حسی ؟ الان می گم

من برای یک هفته رفتم جزیره قشم برای تکمیل دوره غواصی آخه من مدرک غواصی دارم 

می دونید تا چه عمقی رفتم پایین ؟ تا عمق ۳۵ متری . نمی دونید چه حالی داره وقتی اون زیری

دیگه همه چی روی زمین رو فراموش می کنی به تنها چیزی که فکر می کنی عظمت خداونده و اینکه

هر چه تلاش کنی نمی تونی بزرگی خدا رو درک کنی .

تو عمق زیاد فقط آبه و شن ولی تو  عمق ۳ تا ۱۲ متری پراز مرجانهای رنگی  ماهیهای کوچک و بزرگ

با رنگهایی که هیچ وقت نمی تونی روی خشکی ببینی . ما اون زیر دنبال ماهی ها خرچنگها می کردیم و از این همه زیبا شگفت زده می شدیم . امیدوارم شما هم یک روزی این تجربه هارو کسب کنید .

براتون چند تا از عکسهامو می ذارم . اونی که کلاه آبی سرشه منم اون آقا هم استاد ماست

ین که خودمم

 

این هم کل گروهمونه البته اونی که داره عکس می گیره استاده

 

 

این هم منو دوستم و استاد هستیم

گروه ما گروه غواصان بانوان ۳ ستاره است

ما دیروز برگشتیم  .حالا حق می دید که دیر کردم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:54  توسط توران (toto) | 
 

       سال روز میلاد منجی عالم بشریت  مبارک

 

 

 

راستی این یکی از کارهای دست اینجانبه  خوبه یا نه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:20  توسط توران (toto) | 

شب با حس بدی خوابیدم . فردا اول صبح همه خانواده ام می رفتن شمال برای یک هفته و من تنها می موندم .کلی وقت داشتم فکر کنم . پس شب زودتر خوابیدم .

بابا گفت بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم میرم برای تحقیق . صبح وقتی که تنها شدم به اون زنگ زدم . خیلی بی انرژی و سست جواب می داد. گفتم چی شده چرا اینقدر پکری ؟

: چیزی نیست .

*نه یه چیزی شده تو بی خودی اینطور حرف نمی زنی . بگو .بگو چی شده ؟

: تا صبح نخوابیدم .

* آخه چرا ؟

: فکر می کردم .

* به چی ؟

: به ..............اینکه من ............... من نمی تونم تورو ناراحت کنم ؟

* خوب ناراحت نکن .

: آخه نمی شه ، من هر دفعه سر یه چیز بی مورد تورو ناراحت می کنم بعد باید چند روز با خودم کلی کلنجار برم که چرا این کارو کردم .من طاقت ناراحتی تورو ندارم .

* من معنی حرفهاتو نمی فهمم .

 : من دیشب تا صبح به این فکر می کردم ،من نمی تونم اینطوری ادامه بدم .من اونقدر دوستت دارم که نمی تونم ناراحتی تورو ببینم . باعث ناراحتی تو بشم .

* ببین من منظور تورو نمی فهمم .اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه باید سعی کنه ناراحتش نکنه .باعث شادی و آرامشش بشه نه اینکه از ترس جا خالی کنه . حرفت خیلی بی منطقه .

: نمی تونم ،............. فکر می کنم باید از ازدواج سرفه نظر کنیم .من.....................نمی تونم .......

* راستشو بگو چی شده ،مادرت حرفی زده ؟ دیشب اتفاقی افتاده .؟ (کاملا گیج شده بودم )

چیز مهمی نشده که اینقدر دستپاچه و بی قرار شدی . تو اگه واقعا منو دوست داری چطور می تونی منو ترک کنی  .

: نمی تونم .... چطور می تونم موجبات ناراحتی تو رو فراهم کنم . توی زندگی مسائل بزرگتری هست که امکان داره پیش بیاد و ناراحتیهای بیشتری رو پیش بیاره .......من..... .نمی تونم .

 

تمام وجودم شده بود آتش .می خواستم زمین و زمان رو به آتش بکشم . اصلا حرفهایی رو که می شنیدم رو باور نمی کردم .

* تو که همین اول راه جا خالی می دی بعدا چطور می خواهی از پس یک زندگی بر بیایی ...... این حرفها از تو خیلی بعیده . نمی تونم باور کنم . تو...تو الان فکر می کنی باعث خوشحالی من شدی . تو غرور منو زیر پاهات له کردی . تو............تو .داری با احساس من بازی می کنی . تو ........تو............فکر کردی من باید جواب خانواده ام رو چی بدم ؟تو به خانواده ات چی می گی ؟ با آبروی من بازی نکن .

 

 

 

 

حالا باید چکار کنم .به بابام چی بگم . بگم طرف جا زد ! نمی گه مگه تو چی کار کردی ؟ نکنه به خانوادش چیزی بگه آبروی منو ببره ؟البته نه اون این کارو نمی کنه . نه ولی خوب شد همین اول این کارو کرد هنوز اتفاقی نیافتاده ولی نمی بخشمش .

احساس می کردم دنیا روی سرم خراب شده .انگار هدف زندگیمو گم کردم .بهم میگه من بازم تا آخر دنیا دوستت دارم ولی نمی تونم با تو باشم چرا هر چی فکر می کنم به نظرم کارش معقول نمی یاد .این حرف برای بچه هاست نه برای اون با این سنو سال . باید طاقت بیارم .من می تونم . من می تونم  درسمو می خونم

نقاشی می کنم خودمو مشغول می کنم که کمتر بهش فکر کنم  .من می تونم  ........من باید بتونم .

   

    نه اشتباه نکنید این تازه شروع داستانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:28  توسط توران (toto) | 

 

 

 

یادی از حال من خستهء شیدا نکنی ؟

                                  

                                                 درد جانسوز مرا از چه مداوت نکنی ؟

 

گل گلزار بقا هستی و اما افسوس

 

                                                 اعتنایی  به  این  بلبل  شیدا نکنی ؟

 

مردم از بی کسی و خوش به تو دل بستم من

 

                                                 پس چرا هم نفسی با من  تنها  نکنی ؟

 

در وجود من بیچاره مگر خیری نیست؟

 

                                                 که به این بی سرو پا بنده تماشا نکنی ؟

 

گره افتاده به کار من دل خسته چرا؟

 

                                                عقده  از کار فرو بسته من  وا نکنی ؟

 

طالب روی توام ،از چه سبب بر رخ خویش

 

                                                دیده را باز به بیداری  رویا  نکنی ؟

 

سوختم ز آتش حرمان تو اما افسوس

 

                                                آتش شعلع ور  قلب من اطفاء  نکنی ؟

 

لحن گفتارم اگر بی ادبی بود ببخش

 

                                                ای که با بی خردان غیر مدارا نکنی ؟

 

 

 

 

: 35 سالشه ، فقط 5 واحد از فوق لیسانسش مونده بوده که  ولش کرده ، با مادرش تنها زندگی می کنه ،

مدیر یک قسمت از شرکتمونه .آدم خوبیه  .اهل فلان شهره . به نظر من آدم خوبیه ولی شما ببینید ، تحقیق کنید اگر به نظر شما هم مورد تائید بود اون وقت جواب بدهید . من تا شما تائید نکنید جواب مثبت نمی دهم (خدایی عجب سیاستی به خرج دادم  همه چی رو انداختم گردن بابام. راستشو بخواین به دو دلیل  یکی اینکه اگه زمانی مشکلی پیش اومد بتونم غر بزنم نگه خودت خواستی ،دوم مطمئن بودم همه جوره مورد تائید بابام قرار

 می گیره پس با خیال راحت سپردم همه چی رو به بابام تا جای هیچ حرفی نباشه .)

همه شرایط خانوادگیهامون با هم می خورد الا اختلاف سنی مون . بابا می گفت سنش زیاده . با این همه سن چرا از خودش چیز قابل توجهی نداره . بالاخره بابا رضایت داد.

بهش گفتم بابا قبول کردپس به مادرت بگو زنگ بزنه وقت بگیره .........

دل تو دلمون نبود ، باید چیکار کنیم ................. چی بگیم ...............راستی حرف آب و هوا نزنید .

آخه همیشه تو جلسه اول خواستگاری  حرف کم میارن از آب و هوا می گن ،از وضعیت سیاسی جامعه یا حرفهای بی ربط دیگه .

 

: من چی بپوشم ؟ اسپرت باشه یا مجلسی ؟

 

* هر چی دلت می خواهد بپوش .تو هر چی بپوشی بهت می یاد پس زیاد نگران نباش .

 

: نه مشکل این نیست ، من نمی دونم برای اینجور مجالس چه لباسی مناسبه ! نکنه چیزی که من انتخاب می کنم مناسب نباشه . بعد نگی این چه لباسی بود.

 

* نه ، من به سلیقه تو اطمینان دارم .

 

بالاخره روز خواستگاری رسید. خونه تمیز و مرتب  شده بود. همه چی برای پذیرایی مهیا بود. منهم آماده بودم . شلوار جین با یک بلوز آستین کوتاه چهار خانه اسپرت تنم کرده بودم ،یه آرایش ملایم کرده بودم با اینکه هیچ وقت به ناخنهای پام لاک نمی زدم ،برای اینکه خودمو راحتتر نشون بدم اینکارو کردم .

همه چشم به در دوخته بودیم  تا اینکه اونها زنگ زدن و من دویدم تو آشپزخانه .

با کلی احوال پرسی اومدن نشستن .مادرم صدام کرد .منهم اومدم تو پذیرایی ،مادرش ،برادر بزرگش و خواهرش اومده بودن ،سلام کردمو نشستم .( چی ......... ؟ چایی .........؟ نخیر من چایی نیاوردم ،اصلا از این کار خوشم نمی یاد. )

برادرم چایی آورد. من و اون زیر زیرکی به هم لبخند زدیم .

فکر نمی کنم نه اون نه من تو عمرمون اینقدر آروم بوده باشیم .

متاسفانه بازم صحبت به آب و هوا و سیاست کشیده شد. دیگه داشتم خفه می شدم .برید سر اصل مطلب .

من دیگه حوصله ام سر رفته بود اجازه گرفتم ورفتم بیرون اونها هم چند دقیقه بعد رفتند .

یه نفس راحت کشیدم  آه ........................................... دیگه قلبم اومده بود توی دهنم .

بابا  تا اومد تو قلبم وایساد (الان چی میگه ؟ ازشون خوشش اومده ؟ )

 

: آدمهای خوبی بودن ، ازشون آدرس گرفتم که برای تحقیق برم .

 

آخیش...............................................

تا شب صحبت انها بود که مادرش چه طور بود ،برادرش ،خواهرش چطور بودن و.............

من دل تو دلم نبود تا اون زنگ بزنه بگه اونها چی گفتن .؟

شب سر ساعت همیشگی زنگ زد . کلی حرف زدیم ،خندیدیم ،حرکات همدیگرو تحلیل کردیم .

 

:لباسم چطور بود ؟

 

* بد نبود،ولی کاش یکمی رسمی تر لباس می پوشیدی ،خیلی اسپرت بود.

 

من یک لحظه جوش آوردم  : مگه من به تو نگفتم بگو من چطور لباس بپوشم که بعد حرفی نزنی .؟

 

* نه ..... بد نبود اتفاقا خواهرم خیلی خوشش اومد.

 

:حتما حرفی زده شده که تو اینو گفتی و گرنه راجعبش حرف نمی زدی . آخه چرا اینکارو می کنی من برای اینکه حرفی پیش نیاد اینو ازت پرسیدم .بهت گفتم من نمی دونم باید چی بپوشم  تو بگو................

خلاصه عیش تبدیل به تیش شد . کلی از دستش ناراحت و عصبانی شدم با ناراحتی از هم خداحافظی کردیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط توران (toto) | 

باز هم مثل هميشه خوابم نمي بره . اشک از چشمهام سرازير مي شه . به عکس روي ديوار خيره مي شم

بالاخره که چي ؟

چکار مي خواهي بکني ؟

اينجوري که زندگي نمي شه ؟

 نکنه فکر کردي فقط تويي که مشکل داري ؟

 

نمي دونم ، توي سرم پر حرفه ،انگار يک عالمه آدم توي سرم باهم حرف مي زنند . از صداي پچ پچ اونها سرم درد مي گيره . گهگاه صداي يکي از همه بلندتر مي شه : نا اميد نباش همه چي درست مي شه .

هميشه اين توي ذهنم بوده که وقتي چيزي مي خواهي ولي نمي شه حتما خدا موقعيت بهتري برات در نظر گرفته .

 چند بار که ازش خواستم بهم نشون داد که بهترينهارو برام مي خواهد . ازش ممنونم .

ولي گاهي از  زور غم و ناراحتي کلافه مي شم . ................. باز هوا باروني مي شه .....................باز رعدو برق مي زنه ........... باز طوفان بپا مي شه ....................درختها از جا کنده مي شن ..........غصه با ناخنهاي بلندش کوير دلم رو خراش مي ده ..................................................

 

 

 

 

روزها از پي هم مي گذشت . ديگه شايد وقتشه که تصميم بگيريم من که ديگه از انتخابم مطمئن بودم چون همه جوره امتحان کرده بودم . اينکه براي زنها چقدر احترام قائله يا اينکه دستو دلباز هست يانه ،نظرات من چقدر براش مهمه،حتي يکبار خودمو به ديوانگي زدم ببينم چه عکس العملي داره .خوشبختانه از همه اين امتحانات سر بلند بيرون اومد ( انگار کنکوره ) .

ديگه مطمئن شده بودم که اون همونيه که دلم مي خواهد باهاش يک عمر سر کنم .دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه .

اگه مشکلي پيش مي اومد يا منو ناراحت مي کرد ،خودش تا چند روز حالش بد بود که چرا منو ناراحت کرده

ولي يک وقت اشتباه نکنيد اصلا لوس نبود ولي روي من خيلي حساس بود.

يک روز توي پارک ساعي دوباره زير درخت هميشه گي نشسته بوديم .يهو گفت زنم مي شي !

:چي ؟مسخره بازي در نيار

: جدي می گم جواب بده . زنم مي شي .

خندم گرفته بود گفتم :عمرا"

:يالا جواب بده

با خنده گفتم :با اجازه بزرگترها بعللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله

خندیدو گفت ::با مادرم صحبت کردم خيلي خوشحال شد.تو خيلي خوش شانسي مادرم هنوز تورو نديده دوستت داره .

 مادرش تو اين مدت فهميده بود که اون عاشق شده ولي به روش نمي آور. مثلا ما هر شب ساعت 10:30

با هم تلفني صحبت مي کرديم .مادرش مي گفت بيا زود شام بخور الان زنگ مي زنه .

با مادرش تنها زندگي مي کرد پدرس سالها قبل مرده بود .خيلي به پدرش علاقه داشت .پدرش اونقدر آدم خوبي بود که بعد از اين همه سال هنوز همه يادش مي کردن و مي گفتن که از نظر قيافه و رفتار اون از همه به پدرش شبيه تره. مارش هم اونو از بقيه بچه هاش بيشتر دوست داره .

من هم يواش يواش زمينه چيني مي کردم .با مادرم صحبت کردم تا اون هم با پدرم صحبت کنه .

پدرم صدام کردو گفت :کيه ؟چي کارس ؟چند سالشه ؟ تحصيلاتش چيه ؟کجاييند ؟از نظر مالي در چه حدي هستند ؟

اونقدر سوال کرد که سرم گيج رفت ..............................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط توران (toto) | 
 

اگه تو نبودی ...........................

             اگه تو تکیه گاه من نبودی ...............................

                              من٬ من الان کجا بودم!!!!!!!........................

یعنبی می تونستم این همه رنج رو تحمل کنم ...

تو که با نوازشهات قلب شکسته منو آرام می کنی .....

تو که با حمایت هات منو سر پا نگه می داری .............

 

دیش وقتی سرم رو روی شونت گذاشتم احساس تنهایی من بالهاشو باز کرد و رفت .

از اینکه تورو دارم همیشه خدا رو شکر می کنم ٬ای عزیزترینم .........

شاید نتونم اون طور که باید ازت قدر دانی کنم ..........

شاید خیلی وقتها باعث ناراحتیت  شده باشم ............

ولی ٬ولی تو بزرگواری                        تو مهربونی       

باز هم بهم محبت می کنی ............

 دوستت دارم پدر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:34  توسط توران (toto) | 

 

ما دوتا خيلي پر انرژي و شوخ بوديم .دائم از سر و کول هم بالا مي رفتيم . با اينکه تفاوت سني ما خيلي زياد بود ولي احساس مي کردم تنها کسي که مي تونه منو خوب درک کنه اونه . هميشه کلیحرف برای تعريف داشت

ديگه کاملا فکر رفتن از ايران رو از سرش بيرون کرده بود.مي گفت مي ترسم برم ،تو رو از دست بدم .

روزي صد بار مي گفت دوستت دارم ..........

با اينکه عشق همه وجودمو گرفته بود ،نمي گذاشتم بفهمه ،به ابراز علاقش مي خنديدم .حتي اسمشو صدا نمي کردم هميشه از اين بابت معترض بود .

نمي دونم چرا ولي نمي تونستم ،هميشه با(ببين ) يا با اول هر جمله توجهش رو جلب مي کردم .

بعدها هميشه مي گفت تا آخرين لحظه نمي دونستم دوستم داري يا نه . کاري نمي کردي که من مطمئن بشم

کنارش احساس امنيت مي کردم .جلوي شيطنتهاي منو نمي گرفت ،بيشتر وقتها هم با من هم آواز مي شد.تو درون هر دوي ما يک بچه پر تحرک ،پر سرو صداي ،شيطون بود که با هم خوب جور شده بودن د،ار برون هم دو تاآدم منطقي ،معقول که مي دونستن هر جا چه رفتاري داشته باشند..

 

 

 

 

باز هم خاطره ها مثل يک فيلم روي دور تنداز جلوي چشمام مي گذره .................

روزهاي باروني که زير بارون خيس خيس  مي شديم و کلي بابتش مي خنديديم ................

روزهاي ماه رمضون که افطاري با هم مي رفتيم رستورانهاي گرون ،من رعايت مي کردم سفارش غذاي گرون نمي دادم ولي خودش گرونترين غذا رو انتخاب مي کرد منم کلي پيش خودم حرص مي خوردم ..............................................

قرارهاي هميشگي توي پارک ساعي .................................

نوشته ها و شعرهاي که برام تو کاغذهاي کوچيک مي نوشت يواشکي رو ميزم مي گذاشت.............

شاخه گلهاي که هر روز روي کيبردم بودکه هر رنگ و هر نوعش معني خاصي داشت .............................

تلفنهاي رمزي .............................................

نگاهاي معني دار .............................................

آه از اون روزها...........................................................

            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:40  توسط توران (toto) | 

http://www.up4world.com/images/store10/9347efefbb.jpg

سلام

بازم دير کردم بايد ببخشيد

مي گفتم ، روزهاي سختي بود چون نميتونستيم هر روز همديگرو ببينيم يا براي هم ياداشت بزاريم  . شب اول کلي غر زدم :برام سخته ،اصلا نمي تونم سر کار دوام بيارم همش دلم مي خواهد بزم بيرون . دلداريم ميداد ولي فايده اي نداشت . هر شب باهم تلفني صحبت مي کرديم و هر هفته دوشنبه ها همديگرو مي ديديم . جاي هميشگي توي پارک ساعي، پشت گلخونه پارک جاي دنج و قشنگي بود با درختهاي بلندکه نمي گذاشت آفتاب به زمين بخوره همون جا جلوشو مي گرفت و با عشق تمام بغلش مي کرد ، اون هم که مي ديد نمي تونه فرار کنه مي موند و با ناز عشق اونو قبول مي کرد تو بغلش جا خوش مي کرد . ما هم اون زير با عطر عشق اونها غنچه هاي عشقمون شکوفا مي شد. ساعتها زير درخت مي نشستيم و با هم حرف مي زديم ،گذر زمان رو حس نمي کرديم .بهم گفت بلند شو ، از کنارش پاشدم . گفت بپر بالا. گفتم چي !؟ گفت بپر هر چي مي توني بالاتر بپر . پريدم ، لبخندي زد و گفت بشين .گفتم خوب اين يعني چي .   گفت مي خواستم تو رو وقتي اون بالا هستي يا در حال پرواز هستي  هم ببينم . با اين که معني حرفشو نفهميدم ولي احساسشو خوب درک کردم . نگاهمون بهم گره خورد ،زمان مي گذشت بدون اينکه ما متوجه گذشتش بشيم . ديگه هوا تاريک شده بود . گفت :توران ................ مي دوني چشمهات توي تاريکي برق مي زنه ،مثل دوتا شمع ، گفتم نمي دونم تا حالا کسي بهم نگفته بود . گفت مي دوني بوي خاصي مي دي . گفتم بوي عطرم و مي گي . گفت نه . گفتم بد جنس منظورت چيه ؟ گفت يه بوي خاص که هم معطره هم عطر نيست بوي مخصوص خودته وقتي با هم هستيم همه وجودمو پر مي کنه وقتي از تو جدا مي شم دستهام بوي تو رو مي ده . وقتي پيشم نيستي بازم هم حست مي کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:56  توسط توران (toto) |